دو حالت بیشتر وجود ندارد:
1- او اساسا" وجود ندارد. چون شاهدیم که نه عدالتی هست نه حقی. قانون برتر قانون جنگل و قدرت است. و هیچ منطقی و استدلالی پاسخگو و توجیه کننده بینهایت توحش نیست. و در این دنیای ماده و مکان و زمان و روی کره زمین انکارناپذیر است.
2- تنها یک فرضیه که تا حدی بعنوان نظریه ی غیر قابل اثبات می تواند جهت جلوگیری از روند دیوانه شدن انسان اندیشمند، نقش ترمز را تا حدی بازی کند این است که:
بازی او یعنی آفریننده کائنات ( نه صرفا" این بخش از جهان با خصوصیات مکان-ماده-انرژی-زمان که ما در غالب کالبد انسان تجربه می کنیم و می بینیم ) فراتر و به مراتب پیچیده تر و گسترده تر از این است، و حضور انسان در غالب این کالبد، روی زمین، صرفا" جهت تجربه و مشاهده تضادهای نهایت لذت -نهایت قدرت- نهایت رنج-و نهایت ذلت باهم است. و قرار بر تکمیل دیتاهای کالبد حافظه برای فرآیندی دیگر در اتمسفری متفاوت تر در ادامه مسیر باشد. بطور خلاصه این بخش از هستی با همه رنج های بی نهایتش، بخش کوچک و دردناکی از بازی کل است.
3- آنچه این روزها به آن رسیده ام ترکیبی است از 1 و 2، روی کره زمین قانون قانون علم و فیزیک است. اینجا جایی نیست که به خدا امید داشته باشی، اینجا روی زمین دستانت نباید رو به آسمان باشد، باید روی زانوانت باشد.
و گزینه 2 را بعنوان نظریه ای گوشه ذهنت داشته باش که از این همه تناقض و بی عدالتی، دیوانه نشوی. همین